تبليغاتX
رابطم.......و دردسر های زندگی


رابطم.......و دردسر های زندگی

من و زندگیم......

 

 

تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390سـاعت 1:29 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


این روزا نیستم

نه اینکه نباشم

اما اینقدر مشغول کارا و درسای اکادمی هستم که وقت نمیکنم بیام

شاید دلم نمیخواد بیام

اما خوب باز هم عاشق دوستایی هستم که وقتی که نیستمم اونا هستن....

عاشقتونم.....

۶ اردیبهشت سالگرد ازدواجم بود

۵ سال شد...

یه عمره نه؟

برین پارسالم تو این روز رو بخونین

خودم که حس میکنم خیلی تغییر کردمن....

مممممممم

نمیدونم چی بنویسم

الان خواهرم کنارم نشسته....

همچین نمبتونم سفره دلم و وا کنم واستون

اما به زودی خواهم اومد......

خیلی زود با یه عالمه

خاطره

مطلب

نوشته های بکر

به زودی باز هم بهتون سر میزنم

بای بای.....

تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391سـاعت 8:20 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


سلام بچه ها

یه مدتی نبودم

یعنی بودم

حس نوشتن نداشتم

تو این مدت وااااییییییییی که چقدر اتفاق پیش اومد...

بدترینش این بود که ترمه جونم مرد و من یه مدت بد افسرده بودم

خودش که نمرد.داستان داشت.اخرین عکسشم میخواستم بذارم که چون سیستمم کلا تعطیلید مجبور شدم بیام بیرون اپ کنم

عیدتونم مبارک

تولد وبمم مبارک

فک کن دارم یه ساله که این وبو مینویسم

بعد از همتونم ممنونم که بهم سر میزدین

همتونو دوس دارم

این روزا حسابی درگیره خودم و کارامم........

سرمم حسابی تو لاک خودمه........

دنیا هم که خوبه

همه چیزم که ارزونه

من چقدر هم خوشحالم........

والا اینجا تمرکز ندارم زیاد........

فعلا تا سیستمم درست شه

بای.......

 

تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391سـاعت 10:6 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


اون رفت...

اونی که دنیاشو زمستون میدید..همش سردی..همش درد...

اونی که داشت گریه میکرد

اونی که به همه ی پنجره ها پشت کرده بود....

اونی که گرمای خونه و به سردییه فکرای سردش فروخته بود....

شاید این زنی که اومده دوباره.....

میدونه خیلی چیزا اونی نیس که میخواد

اما نمیخواد که دوباره سرش و بذاره رو زانوهاشو گریه کنه....

میخواد رویاهاشو واقعی ببینه

نمیخواد بشینه و افسوس بخوره....

اینی که الان اینجاس...

همه چیز و قبول کرده

همه چیزای خوب و ...

همه ی ارامش ها رو برای خودش میخواد..

و همخونه ایش...

وقتی جون میکنی و عوض نمیشه...بهتره قبولش کنی و اروم زندگی کنی

شاید اروم اروم اونی بشه که تو میخوای....

یا تو اونی بشی که اون میخواد....

وقتی از نهایت وجودت هنوز یه حسایی داری....

بفهم هنوز زندگیت جای امیدواری داره عابر.....

تو هنوز میتونی دوس داشته باشی.....

اینقدر نگو نمیشه.....میشه.....میشه......

حتی اگر نمیتونی بخندی... یاد بگیر که بخندی.....

اگر نمیتونی خیلی چیزارو تحمل کنی.....یاد بگیر تحمل کردن و ...

همه چیز اونی نیس که تو میخوای....

حتی اگر نمیتونی خوبیهارو ببینی....خودتو به ندیدن بزن...

این جوری توجیه میشی که بابا کورم نمیبینم..

چیزای خوب هست...

دخترک رویایی کوچولو...وقتش رسیده یه کم بزگ شی...این دنبا دنیای ادمای بزرگه با مشکلات بزرگ......

شاید چون کوچولویی نمیتونی درک کنی..

خواهشا بزرگ شو......

 

تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390سـاعت 11:24 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


شاید این فضا زیادم فرق نداشته باشه با قالب قبلبم......اما کم کم روشنش میکنم..

انگار میترسم یهو سفیدش کنم......

تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390سـاعت 5:5 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


دوشنبه های بارونی و خیلی دوس دارم....

فقط دلم پشت پنجره میخواد....

فقط دلم تو فکر رفتن میخواد....

فقط دلم شیر قهوه ی داغ با بیسکوییت میخواد.....

دیگه ....

فعلا همینا رو میخوام....و یه شومینه ی داغ.....

داره بارون میباره....اون شب و یاد من میاره....یاد تو و خاطره هات.....منو.....

این و هم میخوام......

بیا ادامش بدیم با هر شعری که دوس داری بعدیتم با هر شعری که دوس داره...

فعلا....

واو بده.......

تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390سـاعت 6:43 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


تو فکر عوض کردن قالبم هستم..

یه چنتا قالب دیدم میخوام شما نظر بدین که کدومش بهتره...خواهشا دوستان خاموشم نظر بدن دیگه این پست و....خودتونم اگر قالب خوب دیدن جایی سراغ دارین!برام لینکشو بذارین مرسی....

۱.http://avazak.ir/Theme/preview/P-202.htm

۲.http://avazak.ir/Theme/?item=256

۳.http://avazak.ir/Theme/?item=296

 

تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390سـاعت 6:18 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


وقتی ذهنم از واژه ها خالی میشود.....دستی به موهایم میکشم.....

کاش نایی برای ایستادن بود....و نگاهی برای زل زدن.....

زل زدن به چشمانی که تازگییه عاشق شدن را به وجودم انداخت.....

همان چشمانی که حرارت را از من گرفت......

و ببوسم لبهایی که عطش بوسیدن را به من چشاند.....

همان لبهایی که صدایش دلم را شکست....

میدانی...فهمیدم که جنگیدن هویت من بود.....

افسرده ام حالا که چیزی برای جنگیدن ندارم.......

تمام عمر خود را در لشگری سپری کردم که تنها سربازش بودم.....

همه ی داراییهایم سپر و کلاهی بودند که تو به عنوان غنیمت از من گرفتی....

اکنون چه کنم....

در برابر این وحشیان ادم خوار....

وقتی  حتی سلاحم را در قلبم فرو کرده ای......

 

پ:ن:دارم به این اهنگ گوش میدم    .چگونه فریادت نزنم...  چرا دم از یادت نزنم...  در اوج تنهایی....

پ:ن:برای دوستم کامران  که وبه سامی یوسف رو مینویسه نگرانم .دیروز یه پست فوری گذاشت و رفت..دلم براش شور میزنه.دعا کنین براش اتفاق بدی نیافتاده باشه...

 

تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390سـاعت 9:17 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390سـاعت 5:2 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390سـاعت 5:44 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


به افتخار این روز گریه کنم.... یه دقیقه سکوت کنم... بخندم....برم ....نرم.....بمونم......

نمیدونم....

تو بگو.....

 

تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390سـاعت 3:34 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


شده قلبت شدیدا درد بگیره و بدونی که جسمی نیس؟

جسمت سالمه سالمه اما ....

پس این درد چیه؟

داره پدرمو در میاره....

بدییه روزای ابری همینه....

درد قلب....

قبلنا دلتنگی کمتر بود

کالر ایدی نبود که ادم از غرورش نشه به اونی که دلت تنگشه زنگ بزنی....

گاهی یه الو گفتنشم حالت و جا میاورد

دلم تنگ نیس اما نمیدونم چرا این یهو به ذهنم رسید...

 

تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390سـاعت 6:39 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


بیییییییییییب......بیب بیب تولدم مبارک......

هیچکی منو دوس نداره.....

پس خودم به خودم تبریک میگم

عزیزم ایشالله ۱۰۰ ساله شی ....ناناسی....

دیگه دیگه خودم در یک اقدام خودجوش دارم یه وبه دیگه میزنم با حالو هوایی تازه ....

شاید دیگه اینجا ننویسم

شاید خصوصیامو اینجا بذارم

اونو مینویسم که بعدا همسر جان و نی نی جان در اینده هم بتونن بخوننش

خوب زود باشین تبریک بگین.....

دیشب همسر جان در یک اقدام زیبا یه کیک اورد دور همی خوردیم ...

به هر حال.....

تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390سـاعت 4:52 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


الان سینا زنگ زد

خوابم تعبیر شد...

باورم نمیشه اما......

اون مرد.....

خدا به جوونیش و بچش رحم نکرد....

تموم شد.....

دلم گریه میخواد...

تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390سـاعت 12:31 بعد از ظهربه قلمaaaber| |


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390سـاعت 10:22 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


دیروز برف میبارید

طوفان بود....

امروز یه افتاب داغ زده.....

هوا چه زود یادش میره دیروز چی بوده.....

 

تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390سـاعت 9:59 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390سـاعت 11:58 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


همچون درخت انجیر حیاطمان برگهایم ریخته....

و من نه به دنبال همزادی هستم

نه به دنبال ارزوهای دورم...

و نه به دنبال یک گوش....

به دنبال خودم میگردم هرروز

لابه لای هرچیزی که از ان فرار میکردم

دیشب از اسمان حیاط خودمان خواستم اندکی برف ببارد

در حیاط همسایه نبارد

همه ی شادیها را برای خودم میخواهم.....

و همخوانه....

هرروز عاشقانه تر تو را می ب.و.سم....

هرروز دیوانه تر میشوم برایت....

اما برایم همسفری

همراهی

همخوانه ای...

نه چیز دیگر

اسمهای دیگر توقع را بالا میبرد

وقتی من به همین ها دلخوشم

چه کسی میتواند دلخوشی هایم را بگیرد؟

و به تمکین در برابر تو، به چشم یک حکم قانونی نگاه میکنم

بیا قانون را دور بزنیم....

بیا با قانون خودمان زندگی کنیم....

و هر شب فقط اغوش،شب بخیر عزیزم و لبخند را به هم ارزانی کنیم....

بخند همسفر....

 

تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390سـاعت 10:34 قبل از ظهربه قلمaaaber| |


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390سـاعت 5:1 بعد از ظهربه قلمaaaber| |

 
اینم یه دو تا عکس از ترمه.....

دیگه ببخشید با گوشیم گرفتم....


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390سـاعت 4:36 بعد از ظهربه قلمaaaber| |

MisS-A